قهرمان ميرزا عين السلطنه

2650

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

حضرت و الا نزديك عمارت ، تكش خان فراش خلوت حضرت و الا كه گيلاس آبخورى به دست داشت رسيد . اين غلام كه مىگفت صبح هم همراه حضرت و الا تجريش و حمام رفته بودم گيلاس را گرفته گفت با آدم خودتان برويد . از عمارت گذشته حضرت و الا جلوى محل بازى تنيس در محوطه‌اى كه ميز و صندليهاى تخته [ اى ] سبز رنگ داشت تنها نشسته بودند . تعظيم كرده عرض كردم البته راحت و مشغول بازى تنيس هستيد . فرمودند الحمد لله . اما جمعيت ، بازى را بر هم زده و نمىكنند . بعد از حال و احوال‌پرسيها و مختصرى از وقايع شهر ، فرمودند من حمام بودم تا رسيدم و بالا خان را فرستادم شاه را برده بودند . بالا خان گفت نبرده بودند من ترسيدم شما گريه كنيد . حضرت و الا با تعجب زياد فرمودند نبرده بودند ترسيدى من گريه كنم ، مگر او را كجا مىبردند . گريه نداشت . جواب داد چون من خودم گريه كردم يقين داشتم شما هم مىكنيد نگفتم . حضرت و الا فرمود خيلى احمق هستى ، بد كردى خبر ندادى . بالا خان رفت . به من فرمودند باز هم اينها خيال داشتند بىمزگى كنند ، اما خدائى شد مثل همه كارها اين يكى را هم خراب نكردند . از آن شاه ديگر اميدى نبود . همه را خبط مىكرد تا به اينجا رسانيد . حالا ديگر نمىتوانند به اين شاه تازه تهمت بزنند نه اين مىتواند كارى بكند . ببينم غرض مىگذارد يا باز بدتر خواهد شد . درس بعد قدرى از تفصيل شهر عرض كردم و گفتم تمام جنگ مثل جنگ شاطر حسين بود . حكايت جنگ شاطر حسين را جويا شدند . آن وقت فرمودند الان نايب السلطنه مىآيد صحبت مىشود ، شما ميل دارم نه از سوء تدبير و خطاهاى شاه پر بگوئيد نه از قزاق و پلكنيك بگوئيد و روسها را به ميان بياوريد ، نه از حركات مجاهدين و بختيارى تمجيد يا تكذيب زياد كنيد . براى آن‌كه از اولى بد بگوئيد اسباب رنجش شاه مىشود . از دومى شارژدفر و روسها ، سيمى هم اينها هم آنها . اين درس شما باشد تا در سفارت هستيد . عرض كردم پس از اين قرار بنده بايد تا عصر لال باشم . فرمودند نه ، بگوئيد اما به ملاحظه و بيشتر از قول مردم . ظل السلطنه قدرى از مطالب شخصى گفتيم كه همه‌اش از بىپولى بود . حضرت و الا مىفرمودند